گفتيم: حاجي، اين توپ‌خانه فقط به اندازه‌ي يك شب مهمًاب دارد! 
گفت: غم‌تان نباشد، هر چه داريد شب حمله بزنيد! 
شب مرحله‌ي دوم حمله بوديم كه ديگر كفگير به ته ديگ خورد. داشتيم دنبال چاره‌اي مي‌گشتيم كه يك دفعه خبر آوردند كه يكي از گروهان‌ها، توپ‌خانه‌ي عراقي‌ها را تصرف كرده است. ساعتي بعد حاجی با خنده آمد سراغمان و گفت: خب، خدا را شكر كه مشكل مهمات هم حل شد. حالا برويد هر چقدر لازم داريد بياوريد! يكي از بچه‌ها در گوشي گفت:‌ديد بلند كه مي‌گويند، همين است!