چندان که افزون می خلد خار طلب درپای من

 هر دم گرانتر می شود گام فلک پیمای من
بر مرکب شوقم سوار ای از کفم برده قرار

جاری است صدها جویبار ازچشم خونپالای من
من بی خودم از خویشتن، بشکسته ام زندان تن

  دارد هوای آن چمن مرغ دل شیدای من
ای دولت بیدار من ای صولت سرشار من

ای شوکت بسیار من، ای سیّد و مولای من
ای در حریم پاک تو بس سینه ها صد چاک تو

من جبهه سای خاک تو اینست استغنای من
بی مهر تو بی روی تو بی گفت تو بی گوی تو

  ای وای چشم ای وای جان ای وای دل ای وای من
ایمان ز تو ایمان گرفت اسلام از تو جان گرفت

جز دامنت نتوان گرفت اینست فکر و رای من
مهر ولایت در کفت اوج هدایت رفرفت

شمس الشموسی در صفت، لنگ از مدیحت پای من
ای ایمن آمن رضا، ای حجت ثامن رضا

ای ثامن ضامن رضا، بنگر دل در وای من
این دل به نورت زنده کن این سینه را سوزنده 

 کن از نور حق تابنده کن پنهان من پیدای من
ای قبله آمال جان، آگاهی از احوال جان 

 لطفی نما بر حال جان، ای هوی من ای های من