درحالي كه سربازها دور تا دور بچه‌ها مانور مي‌دادند و چهره تك تك بچه‌ها را از زير ديد تيزشان مي‌گذراندند، سرتيپ پشت ميزي كه از قبل آماده شده بود، قرار گرفت و با چند سرفه كوتاه،شروع كرد به سخنراني. تعداد نگهبانهاي مسلح روي پشت بام چند برابر شده بود. كلمات نامفهوم عربي از بلندگوهاي بزرگ، به ديوارهاي بلند برخورد مي‌كرد و بعد مثل يك پتك، مي‌خورد روي سر ما، حدس مي‌زدم مثل هميشه، عده‌اي از بچه‌ها مشغول ذكر تسبيح، زمزمه آيه‌هاي قرآن يا تكرار حديثي براي حفظ كردن هستند؛ عده‌اي ديگر، هم خيالبافي را به گوش كردن به اراجيف سرتيپ ترجيح مي‌دهند. 
لحن كلامش تند بود و خشن، و گاه هم از حركات دستش مي‌فهميدم كه ما را تهديد مي‌كند. بالاخره مترجم چكيده حرفهايش را ترجمه كرد: 
- "... اسراء‌ بايد طبق مقررات رفتار كنند، در اين صورت ما هم شرايط بهتري برايشان بوجودمي آوريم... سعي نكنيد به فكر ايران باشيد، اينجا فقط خودتان هستيد و خودتان، شما بايد به كشور ما و رئيس‌جمهور ما كه به خوبي از شما پذيرايي مي‌كنند، احترام بگذاريد! والا قدرت، دست ماست و هر كاري كه بخواهيم انجام مي‌دهيم..." 
هنوز حرفهاي مترجم تمام نشده بود كه جواد از ميان بچه‌ها بلند شد. سربازها دست پاچه شده، سعي كردند به طرفش رفته و او را سرجايش بنشانند. جواد رو كرد به سرتيپ و فرياد كشيد: "اگر شما قدرت داريد، ما هم ايمان داريم... بدانيد كه تا آخرين لحظه، دست از امام و انقلابمان بر نميداريم. تازه اگر هم مي‌خواهيد به رئيس جمهورتان كسي توهين نكند، بايد به تمام افرادتان دستور بدهيد كه به امام ما توهين نكنند، والا، ما هم نمي‌توانيم ساكت بنشينيم و هر كاري از دستمان بربيايد، انجام مي‌دهيم..." 
تكبير بلند بچه‌ها، فريادهاي "اسكت، اسكت" (يعني ساكت، ساكت) نگهبانها را كه سخت خشمگين شده بودند، در خودش گم مي‌كرد. پس از اينكه با تلاش سربازها، سكوت حاكم شد، سرتيپ خشن‌تر از قبل به سخنانش ادامه داد. 
دوباره مترجم شروع كرد به ترجمه كردن: 
- سرتيپ مي‌گويد كه رژيم ايران، اسراي عراقي را واداركرده است بر عليه كشورشان و به تفع ايران شعار بدهند، حالا من از شما مي‌خواهم شعاري را كه مي‌گويم با صداي بلند تكرار كنيد... 
بچه‌ها از اين حرف جا خورده و درحالي كه در دل به حماقت او مي‌خنديدند با تعجب به يكديگر نگاه مي‌كردند. شعار، به دليل اينكه به عربي بود درذهنم نماند؛ اما سرتيپ به آخرين كلمه از شعارش كه نام امام بود رسيد، فرياد رعدگونه‌الله اكبر، خميني رهبر، آن چنان در فضاي اردوگاه پيچيد كه سرتيپ و نگهبانها دست و پاي خود را گم كردند. 
سرتيپ، مشتهايش را محكم روي ميز كوبيد و فرياد كشيد: "اسكت، اسكت"؛ اما وقتي ديد فايده‌اي ندارد، درحالي كه دستش را به نشانه تهديد تكان مي‌داد، مثل برق دور شد. لبخند روي لبهاي بچه‌ها شكفت و چهره‌هايشان گل انداخت. بي‌توجه از صفير كابلها كه بر سرمان باريدن گرفت. 
حميد محمدي