شب قدر است نگر تا چه ندا ميآيد
شب قدر است نگر تا چه ندا ميآيد
تحفهاي در خور اين شب زسما ميآيد
قدر اين تحفه بدانيم و عزيزش داريم
اي عزيزان همهاش چون زخدا ميآيد
دل در اين شب به سماع اربرود نيست عجب
چون زشبهاي دگر بوي ريا ميآيد
دل گواهي دهدم در دل اين شب شد عشق
خود به در يوزه به درگاه گدا ميآيد
الف شهري است شب قدر كه سي پاره بگفت
وين چنين گفته خدايا چه به جا ميآيد
برحذر باش دلا ازين دما در شب قدر
چون بسي عجب و غرور از من و ما ميآيد
پرده برگير زرخ ساقي مجلس هش باش
كه به شب گير خبر گير صبا ميآيد
غم به يك سوي گذاراي دل غمديده دگر
كه به درد و غم ما راه گشا ميآيد
شبروان را چه غم و بيم شب تيره از آنك
در دل تيره شب پيك روشنايي، صبا ميآيد
اي طبيبي كه ز درمان و دوا واماندي
گر به رنجور غم عشق دوآ ميآيد
شب نشينان حرم جمله فرو رفته به خويش
كاين همه ذكر و ثنا خود زكجا ميآيد
دم فرو بند و مگو هيچ زملك و ملكوت
زانكهاي دل زهمه ذكر و ثنا ميآيد
احمدي معافي