بازجوییروزنامه جمهوري اسلامي 1392/6/10
در همان روزهاي اول اسارت، چند نفر كراواتي با لباس شخصي، تحت عنوان روانشناس وارد اردوگاه شدند و به اصطلاح، كشكول تحقيقات خود را گستراندند. يكي از روزها بچهها مشغول خوردن ناهار بودند و به همين خاطر حياط اردوگاه خلوت بود. تازه وضو گرفته بودم و از راهرو وسط اردگاه به طرف آسايشگاه سيزده ميرفتم. بر اثر باران صبح در دو طرف راهرو آب جمع شده بود. هواي بهاري "موصل"خصوصاً بعد از يك ساعت باران نرم، حقاً كه دلپذير بود و من نيز به آرامي قدم ميزدم. ناگهان دريافتم كه همان به اصطلاح روانشناس، كه من هميشه سعي داشتم با آنها مواجه نشوم، از طرف مقابل رسيدند. با خونسردي و زيركانه از كنارشان گذشتم. هنوز چند قدمي برنداشته بودم كه يكي از آنها گفت:
"تعال اهنا، بيا اين جا" به آرامي برگشتم و بعد از رسيدن به آنها سلام كردم. يكي پرسيد: چرا فرار ميكني؟ تبسمي كردم و گفتم: از كجا؟ من فقط راه خود را ادامه دادم. بالاخره اسم و رسم مرا پرسيد و گفت: بعد از صرف ناهار بيا به اتاق بازجويي.
بعد از نهار به طرف اتاق بازجويي رفتم. جلوي در حدود بيست نفر از بچهها روي سيمانهاي خيس با حالت سجده نشسته بودند و سربازي به نام "خزير"با شلاق در كنارشان ايستاده بود و گاه جهت رفع خستگي ضربهاي بر پشتشان مينواخت. به او گفتم: به من دستور دادهاند كه بينوبت به داخل بروم.
بعد از سلام و نشستن روي صندلي، سئوالات شروع شد. ابتدا سئوالات شناسنامهاي را پرسيد و آنگاه گفت:
- چقدر آموزش ديدهاي؟
- حدود 21 روز
- كجا؟
- پادگاه شهيد بهشتي شهرستان بجنورد.
- لشكر بهشتي؟
- خير پادگان شهيد بهشتي
- بازور به جبههآمدي يا داوطلبانه؟
- راستش را بخواهي با زور
- چه جوري؟
- يعني آنها ميگفتند: نه، اما من آن قدر به اين در و آن در زدم تا موفق شدم بيايم.
كاغذ را برداشت و چيزي يادداشت كرد، آن گاه چشم غرهاي رفت و گفت: كه اين طور! آنها نميخواستند و تو اصرار داشتي تا بيايي جبهه؟
- بله همينطور است.
- در عمليات هم داوطلبانه شركت كردي.
- بله.
- شب عمليات چه حالي داشتي؟
- با تبسم گفتم جات خالي، بهترين شب عمرم بود، يقين دارم مثل آن را نخواهم ديد.
- آيا رنگت از ترس تغيير نكرده بود؟
- اصلاً اين حرفها در كار نبود، تعجب ميكنم.
- آيا در جبهه كشته هم ديدي؟
- عراقي؟ بله خيلي بود.
- نه، ايراني؟
- دو تا شهيد ديدم.
- خب آن جنازهها را ديدي، نترسيدي؟
- تبسمي كردم و گفتم: چه حرفا! شهيد كه ترس نداره، آنها رفتند به رحمت خدا، از كنارشان ميگذشتيم و به كار خود ادامه ميداديم.
- درجبهه كارت چي بود؟
- تك تيرانداز.
- چطوريه؟ اين جا كه رسيدين، همه تون يا امدادگريد يا حمل مجروح يا تداركات و نهايتاً تك تيرانداز، پس آن توپخانهها، خمپارهها، پاتكها و غيره كه مدام آتششان ميآمد، خدمههاشان كجاس؟!"
- من نميدانم،خودم حقيقت را گفتم.
- در جبهه از چي سلاحي ميترسيدي؟
- هيچي
- نميشه، بايد يك چيزي بگي.
- بايد دروغ بگم، زوريه؟
- بله بايد حتما بگي.
- باشه حالا كه اين طوره، من از سيمينف ميترسيدم.
لبخندي زد و گفت:يعني هواپيما و توپ و تانك نميترسيدي؟
- خير آنها كه تو جبهه عاديه.
- خب از سيمينف چرا ميترسيدي؟
- از خودش نميترسيدم، اين گلولههاش كه از بالاي سرم رد ميشد، مثل گنجشك جير جير ميكرد، از آن جيرجيرهاش ميترسيدم.
با عصبانيت نگاهي كرد و پرسيد:
- ما را سر كار گذاشتي؟
- من جواب ندادم، بعد از مقداري سكوت گفت:
- اين شبها خواب هم ميبيني؟
- گاهي اوقات.
- خواب آزادي نميبيني؟
- يادم نيست.
- دوست نداري آزادبشي؟
- با لبخند گفتم هنوز كه اول كاره، چه عجله است!
- دوستداري صلح بشه.
- دوست دارم جنگ تمام بشه
- نه، پرسيدم دوستداري صلح بشه
- من هم گفتم كه
- در رابطه با صلح بگو؟
- حالا كه اصرار داريد، دوست دارم صلح عادلانه انجام بگيره،طبق قوانين اسلامي.
*روحاني آزاده حجتالاسلام قاسم جعفري
"تعال اهنا، بيا اين جا" به آرامي برگشتم و بعد از رسيدن به آنها سلام كردم. يكي پرسيد: چرا فرار ميكني؟ تبسمي كردم و گفتم: از كجا؟ من فقط راه خود را ادامه دادم. بالاخره اسم و رسم مرا پرسيد و گفت: بعد از صرف ناهار بيا به اتاق بازجويي.
بعد از نهار به طرف اتاق بازجويي رفتم. جلوي در حدود بيست نفر از بچهها روي سيمانهاي خيس با حالت سجده نشسته بودند و سربازي به نام "خزير"با شلاق در كنارشان ايستاده بود و گاه جهت رفع خستگي ضربهاي بر پشتشان مينواخت. به او گفتم: به من دستور دادهاند كه بينوبت به داخل بروم.
بعد از سلام و نشستن روي صندلي، سئوالات شروع شد. ابتدا سئوالات شناسنامهاي را پرسيد و آنگاه گفت:
- چقدر آموزش ديدهاي؟
- حدود 21 روز
- كجا؟
- پادگاه شهيد بهشتي شهرستان بجنورد.
- لشكر بهشتي؟
- خير پادگان شهيد بهشتي
- بازور به جبههآمدي يا داوطلبانه؟
- راستش را بخواهي با زور
- چه جوري؟
- يعني آنها ميگفتند: نه، اما من آن قدر به اين در و آن در زدم تا موفق شدم بيايم.
كاغذ را برداشت و چيزي يادداشت كرد، آن گاه چشم غرهاي رفت و گفت: كه اين طور! آنها نميخواستند و تو اصرار داشتي تا بيايي جبهه؟
- بله همينطور است.
- در عمليات هم داوطلبانه شركت كردي.
- بله.
- شب عمليات چه حالي داشتي؟
- با تبسم گفتم جات خالي، بهترين شب عمرم بود، يقين دارم مثل آن را نخواهم ديد.
- آيا رنگت از ترس تغيير نكرده بود؟
- اصلاً اين حرفها در كار نبود، تعجب ميكنم.
- آيا در جبهه كشته هم ديدي؟
- عراقي؟ بله خيلي بود.
- نه، ايراني؟
- دو تا شهيد ديدم.
- خب آن جنازهها را ديدي، نترسيدي؟
- تبسمي كردم و گفتم: چه حرفا! شهيد كه ترس نداره، آنها رفتند به رحمت خدا، از كنارشان ميگذشتيم و به كار خود ادامه ميداديم.
- درجبهه كارت چي بود؟
- تك تيرانداز.
- چطوريه؟ اين جا كه رسيدين، همه تون يا امدادگريد يا حمل مجروح يا تداركات و نهايتاً تك تيرانداز، پس آن توپخانهها، خمپارهها، پاتكها و غيره كه مدام آتششان ميآمد، خدمههاشان كجاس؟!"
- من نميدانم،خودم حقيقت را گفتم.
- در جبهه از چي سلاحي ميترسيدي؟
- هيچي
- نميشه، بايد يك چيزي بگي.
- بايد دروغ بگم، زوريه؟
- بله بايد حتما بگي.
- باشه حالا كه اين طوره، من از سيمينف ميترسيدم.
لبخندي زد و گفت:يعني هواپيما و توپ و تانك نميترسيدي؟
- خير آنها كه تو جبهه عاديه.
- خب از سيمينف چرا ميترسيدي؟
- از خودش نميترسيدم، اين گلولههاش كه از بالاي سرم رد ميشد، مثل گنجشك جير جير ميكرد، از آن جيرجيرهاش ميترسيدم.
با عصبانيت نگاهي كرد و پرسيد:
- ما را سر كار گذاشتي؟
- من جواب ندادم، بعد از مقداري سكوت گفت:
- اين شبها خواب هم ميبيني؟
- گاهي اوقات.
- خواب آزادي نميبيني؟
- يادم نيست.
- دوست نداري آزادبشي؟
- با لبخند گفتم هنوز كه اول كاره، چه عجله است!
- دوستداري صلح بشه.
- دوست دارم جنگ تمام بشه
- نه، پرسيدم دوستداري صلح بشه
- من هم گفتم كه
- در رابطه با صلح بگو؟
- حالا كه اصرار داريد، دوست دارم صلح عادلانه انجام بگيره،طبق قوانين اسلامي.
*روحاني آزاده حجتالاسلام قاسم جعفري
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:0 توسط جعفر
|